رضا قليخان هدايت
1500
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بخت من مانى كه در بازآمدن دارى درنگ * عمر من هستى كه در رفتن همىدارى شتاب روى تو در خواب بيند چشم من يا رب مباد * چشم من بىروى تو هرگز ببيند روى خواب آنكه رايش از فروزان اختران بر هفت رخ * وانكه رويش از بهشت جاودان هر هشت باب بر فراز مسند او چون مهر بر اوج سپهر * مسندش در زير چون چرخى به زير آفتاب گفت لعل جانفزايش شهر را مصرى نبات * طيب خلق دلگشايش دهر را بصرى گلاب يك زمين آرام و تمكين يك فلك شأن و شكوه * يك شه استغنا و همت يك سپه خشم و عتاب گر نقاب از پرتو خورشيد بندد روى او * همچو خورشيد است پنهان در پس جرم سحاب و له تغزل در زلف اى فسونگر زلف ياراى حيله كارت * وى طريق بىقرارى برقرارت كافرى وين طرفه دين اندر پناهت * تيرهاى با آنكه مه اندر جوارت عرصهء مهر است سطح جلوهگاهت * صفحهء ماه است فرش رهگذارت چند بينم همچو روز خود سياهت * چند بينم همچو بخت خويش تارت هر زمان آيد جراحت ديدگان را * رنجها حاصل ز طبع مشكبارت مهره بارد مار و من خال سيه را * بينم اندر دم چو مار مهرهخوارت آفت دينى و قومى مهربانت * دشمن جانى و خلقى دوستدارت رشتهء جانى و بند دل و ليكن * زيبدار گويم كمند شهريارت